کاري براي انجام دادن نبود غير از اينکه لم بدي روي کاناپه و چند ساعتي صبر کنيقورباغه عظيم الجثه اي که خدمتکار بودمرتب به ما سرميزد و ميپرسيد چيزي احتياج ندارين و هميشه يک سيني نقره اي روي دستش بود با پ
شاید زیاد با عقل جور درنیاداما بعد از یکی دو قرنی که گذشته هنوز یه چیزایی زنده استمثل حرکت سایه ی دستم روی دیوار مداوم میاد تو ذهنمنه اینکه همیشه..اما خب چندان اهمیت ندارهفقط باعث میشه که بذارم احساسا
با صدای غرش موتور ماشینی که از کنارم رد شد به خودم آمدم... جایی در قلب شهر.جایی دور از آپارتمانم.وقتی به ساعتم نگاه کردم نزدیک ساعت یک نیمه شب بودهیچ خوشم نیامد.ابروهایم را توی هم کشیدم و نفسم را بیرو
هیچ وقت به این فکر کردی که توی شبانه روزبه چه ساعتی بیشتر از همه علاقه داری؟یا از بین انگشت های دستت کدوم رو انتخاب میکنیوقتی هایی که پلک میزنی به کی فکر میکنییا زمانی که لب هاتو روی هم فشار میدی..هیچ
آدم های درست و حسابی نبودناز اون دست افرادی که هیچ دلت نمیخوادسر و کارت بهشون بیوفته.همیشه آماده بودن تا برات دردسر درست کنناما توی کارشون حسابی وارد بودنیکیشون چاق بود یعنی واقعا چاق بودحتی میشه گفت
فکر میکنی میدونی درد چیه ؟ نه... شرط میبندم که حتی نزدیکش هم نیستیروی یه صندلی چوبی نشسته بود بدون هیچ لباسیصدای نامفهومی ازش شنیده میشدزیر لب چیزی رو با خودش زمزمه میکردچشم هاشو بسته بودو هیچ تکونی ن